مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 21 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

مریم خانم

گلدون

مریم گلی من خیلی به گل وگیاه علاقه داره و همیشه ازدیدن انها لذت میبره برای همین من وهمسرم برای مریم گلی 2تاگلدون خریدیم البته مریم جون برای خودش لوبیا خیس کرده تا جوانه بزنه اینم مریمو گلدون هاش    ...
7 شهريور 1391

مهمانی خونه دایی حمید

دیروز پنج شنبه دوم  شهریور سال نود ویک ما همراه مادرم و خاله فرزانه و خاله مونا و مادربزرگم   و مانی که قبلا وصفش کرده بودم   رفتیم خونه دایی حمید و زندایی لیلا اول که فکر کنم تردمیلشون سوخت انقدر که گفتم مواظب باشید دستتون گیر نکنه، صورتتون نخوره به کف تردمیل خسته شده بودم  انقدر اذیت کردند تا این که به شکیلا دخترم گفتم پاشو چندتا عکس  ازشون بنداز شاید که به این بهانه اروم بشند البته فکرخوبی بود هرچند موقت و کوتاه بود، حتی توی عکس های آرومشون هم مشخص بود که چقدر شیطونی کردند. مامان ملی و خاله فرزانه و خاله مونا اومده بودند که بعد از خونه ی دایی حمید بیایندخونه ما و شب رو بمونند،اومدند خونمون ولی با سردردو خستگی...
3 شهريور 1391

عشقه عکس

دخمل من خیلی عکس انداختن رو دوست داره و امروز هم لباساشو پوشید و اومد سراغم و ازم خواست تا ازش عکس بندازم و من هم گفتم چشم سرورم  و خانم ها واقایان دخمل تپلک من مریم گلی       ...
26 مرداد 1391

دخترای باهوشم

امروز وقتی همسرم از محل کار برگشت خونه 2 تقدیرنامه و2پاکت دستش بود و لبخند ملیحی میزد وباخوشحالی گفت اینم جوایز دخترام هستش چون مریم درپایه اول دبستان موفق به کسب رتبه ممتاز  شد و همچنین خواهر مریم در پایه اول دبیرستان نیز ممتاز شد وجوایز را از طرف محل کار همسرم برای تقدیر و تشکر به دخترام داده شده و من خدارا برای این نعمت ها شکر میکنم و میتونم به این دو فرشته افتخار کنم و سرمو بالا بگیرم     ...
26 مرداد 1391

مهمونی

از اونجایی که همه ی شما میدونید دخترکم عاشقه گردشه . ماهم برای خوشحال کردنش مریم جون رو به خونه پسرعمه اش بردیم و با درسا جان حسابی بازی کرد از اونجایی که دخترم روحیه ضعیفی داره بادیدن کارتون هری پاتر کلی ترسید  اینم عکس مریمی و درسا   ...
26 مرداد 1391

محل کار بابایی

امروز از  طرف محل کار همسرم برای افطار دعوت شده بودیم و همیشه یکی از ارزوهای مریم دیدن محل کار همسرم بود و بلاخره موفق شد و کل دانشگاه رو زیرو رو کرد البته همراه دوستش فاطمه جان ...
26 مرداد 1391

مهمانی شب بیست ویکم ماه رمضان

شب بیست ویکم ماه رمضان به مهمانی افطاری دعوت شدیم من هم کوتاهی نکردم و کلی به دخمل گلم رسیدم تا هم بهش خوش بگذره هم اگر وقت کردم ازش عکس بندازم و بذارم تو وبلاگش یادگاری براش بمونه  چشمتون روز بد نبینه همین که رسیدیم تالار دوستاش که دید ما رو اصلاً فراموش کرد اول که یه ملخ پیدا کردند با چوب میزدند به اون بیچاره بعد هم بالش کندند بعد از یه مدتی هم صدای شکستن اومد رفتیم دیدیم آقا مانی خواسته با نمکدون ملخ بکشه هم نمکدون چینی رو شکست هم ملخ رو غرق نمک کرد بعد از این قضیه به تشییع جنازه ملخ ونهایتاً خاکسپاری اش پرداختند یه مدتی که گذشت رفتند سراغ چراغهای تزیین شده حوض وسط حیاط منم هرچی میگفتم انقدر اذیت نکنید بیایید ازتون عکس بگیرم به خ...
20 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مریم خانم می باشد