مهمانی شب بیست ویکم ماه رمضان
شب بیست ویکم ماه رمضان به مهمانی افطاری دعوت شدیم من هم کوتاهی نکردم و کلی به دخمل گلم رسیدم تا هم بهش خوش بگذره هم اگر وقت کردم ازش عکس بندازم و بذارم تو وبلاگش یادگاری براش بمونه
چشمتون روز بد نبینه همین که رسیدیم تالار دوستاش که دید ما رو اصلاً فراموش کرد اول که یه ملخ پیدا کردند با چوب میزدند به اون بیچاره بعد هم بالش کندند بعد از یه مدتی هم صدای شکستن اومد رفتیم دیدیم آقا مانی خواسته با نمکدون ملخ بکشه هم نمکدون چینی رو شکست هم ملخ رو غرق نمک کرد بعد از این قضیه به تشییع جنازه ملخ ونهایتاً خاکسپاری اش پرداختند یه مدتی که گذشت رفتند سراغ چراغهای تزیین شده حوض وسط حیاط
منم هرچی میگفتم انقدر اذیت نکنید بیایید ازتون عکس بگیرم به خرجشون نرفت که نرفت راستی اسم دوستهاشم مانی (فوق شیطون )ملیسا (کمی بهتر از مانی )محمد(ظاهراً آروم باطناً کاملاً شیطون ) بعد از مدتی خاله منصوره اومد به کمکم گفت نگران نباش خودم ازشون عکس میندازم چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم صدای داد وفریاد میا د بله خاله منصوره بدو بچه ها بدو بالاخره بعد از این همه ماجرا یه چند تایی عکس انداختیم البته اگه بشه بهشون گفت عکس راستی یادم رفت اسم کوچولوی تازه واردمونم بنویسم اسمش سانیاست انشالله تاچند سال دیگه اونهم به شیطونای ما اضافه میشه 


مهمانی شب بیست ویکم ماه رمضان
