مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 21 سال و 9 ماه سن داره

مریم خانم

شب یلدا

شب یلدا منو خانواده رفتیم خونه ی خاله فاطمه ولی چون تولد     نادیا بود رفتیم واسش کادو خریدیم بعد رفتیم اونجا نمیدونید چه     خبر بود اجیل هندونه سالاد الویه سالاد ماکارانی انار و     کلی چیز دیگه بعدشم شروع به گرفتن تولد کردیم رقص و....       ...
8 اسفند 1391

اربعین

پنج شنبه  اربعین حسینی سال 91 مثل هرسال عمه سحر نذری     شله زرد می پخت و همه ی ما هم رفته بودیم تا کمک عمه جون     کنیم همه بودن حتی مهدی و نرجس کوچولو منم کلی کمک     کردم تا هرچی از خدا میخوام بهم بده شبشم برگشتیم خونه بچه     ها بادلای پاکتون مارو هم دعا کنید ...
8 اسفند 1391

اخ جون تولد

اخ جون فردا یعنی27ذی سال1391تولد دخترکمه میخوام  براش     یه  کاری کنم تا حسابی خوشحالش کنم با دختر بزرگم تصمیم     گرفتیم  تا یه کارایی براش بکنیم امروز داشت با پدرش صحبت     میکرد ارزوش این بود تا به9 سالگی برسه تابتونه روسری     سرش کنه  امروز یه احساسی بهم دست داد باخودم فکر کردم     یعنی این  همون فرشته کوچولویی که9سال پیش خانم پرستار     گذاشت تو  بغلم باورم نمیشه دیگه واسه خودش خانمی شده     باسواد شده امروز وقتی واسه اولین بار چادرنمازشوسرکرد &n...
8 اسفند 1391

تولد مریمی

امروز تولد مریمه منو خواهر مریم از ساعت9صبح از این مغازه به       اون مغازه میریم دیگه خسته شدم تا تونستم براش یه کادو       بگیرم یه خرس بزرگ اندازه خودم  و یه کیک خیلی خوشگل تا     رسیدم خونه گوشی رو به دست گرفتم و شروع به مهمون     دعوت کردم این هفته مریمی صبحی بود و وقتتمون خیلی کم     بود منو خواهرش حسابی خونه رو تزئین کردیم تا مریمی بیاد و     سوپرایز شه ساعت 12 رفتم دنبالش از مدرسه بیارمش و جلوی     در چشاشو بستم وقتی داخل خونه شد نمیدونست چه جوری     ...
8 اسفند 1391

ولنتاین سال1391

امروز یعنی 26بهمن سال 91 است امروز روز عشقه از اونجایی که توتا خواهر یعنی مریم و شکیلا به این چیزا خیلی اهمیت میدن خیلی اصرار داشتن دوتایی باهم برن بیرون و این روز رو دوتایی بگذرونن بلاخره موفق شدن تا منو راضی کنن و دوتایی برن خیلیم بهشون خوش گذشته بوده و کلی به شکم هاشون رسیده بودن خدایا مرسی از دادن همچین بچه هایی....   ...
8 اسفند 1391

مگه نمیدونی عیده

این روزا همه تو هیاهوی خرید عید هستن  ولی مریمی من از همه زرنگ تر بودو همه چیشو خریده و الان منتظر نشسته تا عید شود نازگلم مثل همیشه خندون و خوش لباس هستی اینم جیگر مامان ...
8 اسفند 1391

بازدید نمایشگاه

امرور18ابان من و مریمی و بابایی به نمایشگا وسایل سنتی واقع در فرهنگسرای بهمن رفتیم در اونجا لباس های سنتی غذاهای سنتی و تنقلات سنتی بود در کل اونجا باب دل مریم و باباییش بود           ...
20 آبان 1391

مهمان

جمعه12 ابان خانواده پدر مریمی با خانواده مهدی کوچولو به خانه ی ما اومدن مهدی نگو بلا بگو مریم نگو بلا بگویعنی این دوتا وروجک یک جا ننشستن از اینور به اونور دیگه کفریم کرده بودن خواستم ازشون عکس بگیرم مگه وای میستادن من بدو اون دوتا وروجک بدو تا بلاخره بهشون قول دوچرخه سواری دادم تا قبول کردن تازه چه عکسایی خودتون ببینید     ...
15 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مریم خانم می باشد