مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 21 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

مریم خانم

مريم خانم ابجي دار ميشود

سه شنبه10.10.1392خواهرمريم جونم به دنيا اومد و مريمي از اونجايي که يه همدم و همبازي   پيداکرده کلي خوشحاله مهرسا کوچولو با اومدنش زندگيمونو عوض کرد همينطور رفتاراي مريمو   درسته يکم حسودي ميکنه ولي از اون روز لبخند از لباش برداشته نميشه و ما به مناسبت    اومدن مهرسا جوون يه جشن کوچولو گرفتيم .دختراي گلم ايشاا..   هميشه شاد باشين و به بهترينارو براتون ارزوميکنم   ...
16 بهمن 1392

عقده دايي جوووون

بلاخره امروزم فرارسيد امروز قراره دايي مريم داماد بشه و از اونجايي که ما کللللللللي خوشحاليم   دست و پامونو گم کرديم  اخه مريم همين يه داييرو داره و کلي هم دوسش داره ميخواد مجلسشو با   رقصاي خوشگلش بترکونه البته عربي رقصيدنه جوجوي مامان از همش باحال تره   ...
16 بهمن 1392

يه گردشه توپه توپ

امروز دومين روز تابستونه1392 مريم جونه  و مريم ازاينکه به مسافرت نرفته کلي ناراحته  و    چون پدرش بايد به سرکار بره نميشه به مسافرت رفت و منو پدرش تصميم گرفتيم تا به يه جاي   سبز و خوش اب و هوا بريم پس شروع به جمع کردنه وسايل کرديم و مريم که خبر نداشت ما در   حال انجام چه کاري هستيم حسابي عصبي بود تا فهميد که ميخوايم به يه گردشه يه روزه بريم کلي   خوشحال شد   ...
16 بهمن 1392

نمايشگاه گل

يکي از کارايي که دخترم دوست داره رفتن به گردش و از اونجايم که عشقه گل وگلخونس تا فهميد   نمايشگاه گل تاسيس شده دست ازپانشناختو شروع به راضي کردنه بابايي کرد و از اونجايي که   باباييه مريم رو حرف مريم حرف نميزنه قبول کرد اينم عکسا       براي ديدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب رجوع کنيد   ...
16 بهمن 1392

سال1392

  سلام امروز میخوام از 13روز تعطیلات مریمی بنویسم امسال عید زیاد به دخترکم خوش نگذشت چون به مسافرت نرفتیم امسال زن عموی مریم به کربلا رفت و دخترعمووپسرعموی مریم تنها میموندن و چون زن عموی مریم اون هارو به دست من سپرده بود من و خانواده تصمیم گرفتیم تا7ام عید خونه ی عمو بریم روزای خوبی بود مریم بامصطفی حسابی  باهم سرگرم بودن و بابای مریمم چون علاقه ی زیادی به برادر زاده هاش داشت و هم میخواست ما رو راضی نگه داره هر شب مارو به گردش میبرد البته عمه سحرومیلاد هم همه جا با ما بود ن 8ام فروردین به خونه اومدیم ولی با ماهی های مرده ی مریمو خواهرش روبه رو شدیم  و این...
13 فروردين 1392

سارینا کوچولو

فروردین سال1392عمه عطیه با خانواده اش به خونه ی ما اومدن و نوه ی گلش که ساریناخانم باشن رو هم باخودشون اورده بودن خیلی ناز شده بود همش بغل مریم بود.مریم جونم خیلی سارینارو دوست دارم چون یه وروجک خندون مثل خودشه   ...
13 فروردين 1392

انواع درس خواندن مریم

امروز میخوام شمارو با انواع درس     خوندنای مریم اشنا کنم 1.هنوز درس     شروع نشده میگه مامان کی وقت     استراحت میشه؟                                                                                               ادامه مطلب مراجعه کنید 2.مریم وقتی شبیه علامت سواله؟                 &nbs...
8 اسفند 1391

محرم

سلام الان میخوام براتون از ایام محرم بگم وقتی     5شنبه خواهر مریم از مدرسه تعطیل شد     باخانواده خاله فاطمه به سمت پاتوق یعنی     خونه مامان ملی هجوم اوردیم واین چند روز رو     در اونجا موندیم کلی  دسته دیدیم هانیه و     فرنگیس هم اونجا بودن شب تاسوعا مامان ملی     همیشه نذر داره و همه میان خونه مامان ملی     سانیا کوچولو وملیساو مانی هم بودن راستی     یه نی نی کوچولوهم توراه تابه جمع شیطونک     ها افزوده شود هم چنین مامان بزرگ مریم هم   ...
8 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مریم خانم می باشد