مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 21 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

مریم خانم

دوست دارم مریم جونم

مریم جونم همیشه کلی حرف بین مامانو دخترا هست باهم درد دل میکنن ولی سوگلی من تو هنوز خیلی بچه ای مامانی قربونت بره اولین روز که پرستارا تو رو گذاشتن تو بغلم حس کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم وقتی اولین بار بهم گفتی ماما اشک تو چشام جمع شد باخودم حس کردم  دیگه همه چی دارم  الانم که نگات میکنم با خودم میگم این همون دختر کوچلوی منه چقدر زود بزرگ شدی زندگیم الان باسواد شدی واسه خودت خانومی شدی ولی هنوز وقتی که میخوابی حس میکنم ی فرشته خوابیده مریم جون مامانی و بابایی خیلی دوست دارن اونقد که جونشونم برات میدن ...
11 مرداد 1391

روزه گرفتن دخمل گلم

دخمل گلم تو ایام ماه رمضان خیلی اصرار داره روزه بگیره البته نوع کله گنجشکیش رو زیاد گرفته دوست داره کامل روزه بگیره که امروز موفق شد این کار رو  بکنه ولی بعداز ساعت یک بعد ازظهر  وقتی نگاهش میکنم دلم میخواد بغلش کنم  البته چند بار این کار رو کردم   هرچیزی هم که فکر میکردم خوشحالش میکنه براش درست کردم  ولی در هر صورت امیدوارم  تاثیرات مثبتش بیشتراز تاثیرات منفی اش   باشه ونگرانی من بیجا، مطمئن هستم خداوند مهربان این روزه را از دختر کوچولوی من قبول میکنه الهی مامان قربون چشمای معصوم  وبی جون شما دوتا خوا هر بشه وقت افطا ر دیگه طاقت گلم تموم شده بود البته بعد از چند دقیقه نمی خورم ونمی خو...
10 مرداد 1391

خلاصه مسافرت

مریم جون ماخیلی خوش سفره وماهم بااون سفرخیلی خوبی داشتیم قطارمادرست7بعدازظهر راه می افتاد و دخترنازم  چون روزه بود حسابی گشنش شده بود و بعد از افطار کلی واسه منو پدرشو ابجیش رقصید   و باشیرین زبونیاش کلی ماروخندوند قربون اون زبونت بشه مامان تپلی من تواین چند روز لپاش اب رفته و من خیلی نگران لپاشم  و وقتی به هتل رسیدیم وقتی سوئیت رو بهمون دادن  مریم جونم کلی شیطنت کردو ی جا نمیشست و فقط دوست داشت به زیارت و گردش بره و درضمن حسابیم گشت و وقتی فهمید میخوایم بگردیم بچم  گریش گرفت   و تو قطارم فقط خوابید                              ...
9 مرداد 1391

کوهسنگی

امروزسوم مردادسال نود یک دقیقا 1روز است که به مشهدمقدس رسیدیم مریم عزیزم که خیلی علاقه داشت به پارک کوهسنگی بره  خواست من وپدرش رو راضی کنه وبلاخره موفق شد وقتی به پارک رسیدیم مریم جونم تا اب رو دید دست پاچه شد وشروع به پاشیدن اب به سمت خواهرش کرد ومن که اماده ی عکس برداری بودم این لحظه هم از دست ندادم   ...
7 مرداد 1391

زیارت

امروز دوم مردادسال نودویک است دقیقا5ساعتی میشه که به مشهد رسیدیم مریم جان دل تو دلش نبود تا به زیارت امام بره من وپدرش تا دیدیم مریم جان انقدمشتاقه حاضرشدیم وبه زیارت رفتیم اینم عکس مریم جان جان درصحن حرم     ...
7 مرداد 1391

امام رضا (ع)

من این مطلب رو از فاصله کمتر از یک کیلومتر از بارگاه امام رضا (ع) مینویسم  بله درسته ما مشهد هستیم لذت  کناربارگاه  امام رضا بودن واقعا قابل توصیف نیست فقط بدی قضیه به اینه که نمیتونیم توی این ماه مبارک این چند روز رو روزه بگیریم ودیگه این که مریم عزیزم دایما قر میزنه چرا شهربازی تعطیله    چرا شما خوراکی نمی خورید وچرا . . .   اینجا که هستیم سعی میکنم وقت زیادی برای این کار نذارم به محض این که برسیم تهران حتما تمام ماجرا رو می نویسم فقط میخواستم وب مریم جونم هم حال وهوای امام رضا رو بگیره     ...
6 مرداد 1391

بازگشت به تهران

امروز جمعه ششم مرداد ماه سال نود ویک ساعت شش بعد ازظهره برای ساعت نه شب برای تهران بلیط قطار داریم (انشاالله) من دارم وسایل مورد نیاز داخل قطار رو آماده میکنم مریم عزیزم با خواهر ش شکیلا جون دارن سوغاتیها و وسایلی  رو که خریدن هم نگاه میکنند و داخل چمدان جاشون میدن برسم تهران حتما عکسهای مریم جون رو آپلود میکنم و حسابی در مورد زیارت امام رضا (ع) و حال وهوای مشهد براتون مینویسم دلم نمیاد گذاشتن عکس سقا خونه امام  عزیزم  رو به فردا موکول کنم ...
6 مرداد 1391

تولد ابجی شکیلا

روز شانزدهم خرداد سال نود و یک  سالروز تولد خواهر مریم، شکیلای عزیزم بود . همگی باهم رفتیم آتلیه شکیلا عکس بندازه مریم جونم خواست که عکس بندازه ماهم حرفی نزدیم خودتون که میدونید چرا ...
6 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مریم خانم می باشد