مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 21 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

مریم خانم

عروسي

٧اسفدسال1392 مريم و خواهرش(شکيلا)به عروسيه دوست دخترعموشون دعوت شده بودند و چون  دختراي من اصلا به عروسي و رقص علاقه ندارن از يک ماه قبل داشتن برنامه ريزي  ميکردن و وقتي اون روز فرارسيد ناديا(دخترخاله ي مريم)زهرا(دخترعموي مريم)مهسا(دوست دخترعموي مريم) به خونه ي ما اومدن و شروع  کردن به حاضر شدن و رفتن که مجلس و بترکونن ...
29 اسفند 1392

دندونی رادمان

٢٢بهمن سال٩٢ رادمان  بلاخره اولین دندونشو در اورد و مامانش یعنی خواهرمن برای رادمان یه   جشن خیلی باحال گرفت کلی به همه مخصوصا بچه ها خوش گذشت و این اولین جشنی بود که مریم    با مهرسا رفته بود دختر گله مامان گلی رقصیدیو شیطنت کردی درسته یه ذره اذیت شدم ولی فدای یه   تار موت مامانی   مانی و مریمی   دوتا دخترای نازم مریمی و ملیسا مریمی و ملیسا جونو سانیا جون ...
18 اسفند 1392

برف بازي

16.11.1392چهارشنبه يه برف شديد کل ايرانو پوشونده ولي درتهران کمتر وقتي توپولوي مامان از     خواب پاشد و ازپنجره بيرونو ديد شروع به پوشيدن لباساي گرم کرد من ازش پرسيدم که چيکارميکني     گفت ماماني برف اومده ميخوام برم بازي دختره گله من عاشق برف بازيه و کليم شيطونه  ولي بلاخره     تونستم نگهش دارم تا چندتا عکس ازش بگيرم اينم مريم خانم با دوستاش در حاله برف بازي     ...
18 اسفند 1392

مريم خانم ابجي دار ميشود

سه شنبه10.10.1392خواهرمريم جونم به دنيا اومد و مريمي از اونجايي که يه همدم و همبازي   پيداکرده کلي خوشحاله مهرسا کوچولو با اومدنش زندگيمونو عوض کرد همينطور رفتاراي مريمو   درسته يکم حسودي ميکنه ولي از اون روز لبخند از لباش برداشته نميشه و ما به مناسبت    اومدن مهرسا جوون يه جشن کوچولو گرفتيم .دختراي گلم ايشاا..   هميشه شاد باشين و به بهترينارو براتون ارزوميکنم   ...
16 بهمن 1392

عقده دايي جوووون

بلاخره امروزم فرارسيد امروز قراره دايي مريم داماد بشه و از اونجايي که ما کللللللللي خوشحاليم   دست و پامونو گم کرديم  اخه مريم همين يه داييرو داره و کلي هم دوسش داره ميخواد مجلسشو با   رقصاي خوشگلش بترکونه البته عربي رقصيدنه جوجوي مامان از همش باحال تره   ...
16 بهمن 1392

يه گردشه توپه توپ

امروز دومين روز تابستونه1392 مريم جونه  و مريم ازاينکه به مسافرت نرفته کلي ناراحته  و    چون پدرش بايد به سرکار بره نميشه به مسافرت رفت و منو پدرش تصميم گرفتيم تا به يه جاي   سبز و خوش اب و هوا بريم پس شروع به جمع کردنه وسايل کرديم و مريم که خبر نداشت ما در   حال انجام چه کاري هستيم حسابي عصبي بود تا فهميد که ميخوايم به يه گردشه يه روزه بريم کلي   خوشحال شد   ...
16 بهمن 1392

نمايشگاه گل

يکي از کارايي که دخترم دوست داره رفتن به گردش و از اونجايم که عشقه گل وگلخونس تا فهميد   نمايشگاه گل تاسيس شده دست ازپانشناختو شروع به راضي کردنه بابايي کرد و از اونجايي که   باباييه مريم رو حرف مريم حرف نميزنه قبول کرد اينم عکسا       براي ديدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب رجوع کنيد   ...
16 بهمن 1392